پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

495

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

فردا چون روشنى درآمد آنتونيوس دسته‌هاى پياده را از شهر بيرون برده بر روى پشته‌اى آنان را نگاه داشت و چون از آن بالا نگاه مىكرد ناگهان كشتيهاى خود را ديد كه به سوى كشتيهاى قيصر مىروند و تماشا مىكرد كه چگونه آنها به كشتيهاى قيصر نزديك شدند و با پاروهاى خود سلام به قيصر دادند و چون پاسخ از او گرفتند هر دو دسته يكى شده روى به سوى شهر روان گرديدند . در همان هنگام سوارگان او نيز به سوى قيصر رفتند و پيادگان كه در جلو او جنگ مىكردند شكست خوردند . آنتونيوس به شهر بازگشته دادزنان مىگفت : كلئوپترا كه من در راه دلبستگى به او اين همه دشمن پيدا كرده‌ام از من برگشته با دشمنانم سازش نموده . كلئوپترا از ترس آنكه مبادا از نوميدى قصد جان وى كند از او گريخته به آن بناى تازه ساخته خود رفت و درهاى آن را كه آهن‌كوب و بسيار استوار بود و از بالا به پايين مىافتاد پايين انداخته خود را در آنجا پنهان گردانيد و كسانى را نزد آنتونيوس فرستاد كه بگويند كلئوپترا مرد . آنتونيوس اين شنيده و باور كرده داد زد : آنتونيوس ! ديگر چرا دير مىكنى ! ؟ بهانه كه داشتى و مىتوانستى زندگى را دوست بدارى آن هم رفت ! اين گفته به درون اطاق خود رفت و در آنجا رخت و ابزار جنگ را از تن درآورده خود را سبكبار گردانيده گفت : غم آن را ندارم كه از تو دورم زيرا اينك به تو خواهم رسيد ، ولى غم آن را دارم كه چرا يك سردار در دليرى كمتر از يك زن باشد . يكى از نوكران وفادار خود را به نام ايروس « 1 » پيش از آن سوگند داده بود كه هر زمان كه خودش بگويد او را بكشد و اين هنگام او را خوانده دستور كشتن خود را داد . ايروس شمشير كشيده قصد آن كار كرد ولى ناگهان برگشته شمشير را به شكم خود فرو برد و بر روى پاهاى او افتاد .

--> ( 1 ) . Eros